شمس الدين حافظ
264
سفينه حافظ ( فارسى )
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامهسياه * هزار شكر كه ياران شهر بىگنهند « 1 » مبين حقير گدايان عشق را كاين قوم * شهان بىكمر و خسروان بىكلهند جفانه شيوهء درويشيست و راهروى * بيار باده كه اين سالكان نه مرد رهند مكن كه كوكبه « 2 » دلبرى شكسته شود * چو چاكران بگريزند و بندگان بجهند غلام همت دردىكشان يكرنگم * نه آن گروه كه ازرقلباس و دلسيهند قدم منه بخرابات جز به شرط ادب * كه ساكنان درش محرمان پادشهند به هوش باش كه هنگام باد استغناء * هزار خرمن طاعت به نيمجو ننهند جناب عشق بلندست ، همتى حافظ * كه عاشقان ره بىهمتان به خود ندهند [ 202 بود آيا كه در ميكدهها بگشايند ] 141 [ 1 ] شماره مسلسل 283 بود آيا كه در ميكدهها بگشايند * گره از كار فروبستهء ما بگشايند اگر از بهر دل زاهد خود بين بستند * دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند در ميخانه ببستند خدايا مپسند * كه در خانهء تزوير و ريا بگشايند گيسوى چنگ ببريد بمرگ مى ناب * تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند به صفاى دل رندان صبوحىزدگان * بس در بسته بمفتاح دعا بگشايند نامهء تعزيت دختر رز بنويسيد * تا حريفان همه خون از مژها بگشايند حافظ اين خرقهء پشمينه ببينى فردا « 3 » * كه چه زنار ز زيرش بدغا « 4 » بگشايند
--> ( 1 ) در اينجا حافظ بطعنه سخن مىگويد . ( 2 ) عظمت و شوكت . ( 3 ) در حافظ هومن اين مصرع چنين است : حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا ( ولى متن بهتر است ) ( 4 ) نادرست ، ناصحيح ، قلب . [ 1 ] پاورقى غزل 141 - اين غزل را حافظ موقعى كه امير مبارز الدين دستور داد درب ميكدهها را ببندند سروده است .